دسته قوهای وحشی تشنه در اسمان پرواز میکردند ناگهان قوی جوانی از انتهای صف فریاد کشید:من در انجا ....
قوهای پیر یکصدا فریاد کشیدند:ساکت شو قوی جوان!نمی خواهد به ما درس بدهی که ان ابرها نشان وجود دریاچه

است,خودمان می بینیم...
و به سرعت به سمت ابرها پرواز کردند اما قبل از اینکه قوی جوان فریاد بزند ,من در بین ابرها کوهی می بینم همه قوها به کوه برخورد کردند و مردند حتی یک قو هم نتوانست زنده به مقصد برسد چون قوی جوان اگر چه چشمان تیزبینی داشت اما بدون تجربه قوهای پیر نتوانست راه را پیدا کند.